حس عجیبیه....

از وقتی اینجا هستم راحت ترم. از آن جدال های داخل ایران خبری نیست. مجبور نیستم برای بنزین
نگران باشم و یا ساعتها توی صف معطل بمونم. دیگر بعد از اینکه یک اداره یا سازمانی را با بدبختی
گرفتم کسی گوشی را بلند نمیکنه و بدون حرف زدن قطع کند. کسی توی خیابون به زور ازت راه
نمی گیره یا بلند بگه زن چه به رانندگی. می تونم ساعت ها توی یک کافی شاپ بشینم و بنویسم
بدون اینکه کسی مزاحمم بشه و یا بخواهم از نگاه های سنگین دیگران فرار کنم. می تونم کنار خیابون
سیگار بکشم بدون اینکه نگران قضاوت های رهگذرها باشم، می تونم....
حس عجیبی است. از اینکه توی یک جای دیگر که کشور تو نیست، مردمش به زبان تو حرف نمی زنن،
روزهای عیدشون با تو فرق داره، عصرهای دلگیر جمعه میشه عصرهای یکشنبه و برای خیلی از واژهایی
که تو فرهنگ تو رایج مثل آبرو و غیرت هیچ کلمه معادلی پیدا نمی کنی راحت تری و احساس آرامش
بیشتری داری.
حس خوبی یا بد نمیدونم. فقط حس عجیبی. مثل اینکه به جای خانه خودت، پدر و مادر و خانواده
خودت، عزیزترین موجودات زندگیت در کنار یک خانواده غریبه که فقط چند روز از آشناییت می گذرد
احساس امنیت و آرامش کنی. حس عجیبیه....



