
از وقتی اینجا هستم راحت ترم. از آن جدال های داخل ایران خبری نیست. مجبور نیستم برای بنزین
نگران باشم و یا ساعتها توی صف معطل بمونم. دیگر بعد از اینکه یک اداره یا سازمانی را با بدبختی
گرفتم کسی گوشی را بلند نمیکنه و بدون حرف زدن قطع کند. کسی توی خیابون به زور ازت راه
نمی گیره یا بلند بگه زن چه به رانندگی. می تونم ساعت ها توی یک کافی شاپ بشینم و بنویسم
بدون اینکه کسی مزاحمم بشه و یا بخواهم از نگاه های سنگین دیگران فرار کنم. می تونم کنار خیابون
سیگار بکشم بدون اینکه نگران قضاوت های رهگذرها باشم، می تونم....
حس عجیبی است. از اینکه توی یک جای دیگر که کشور تو نیست، مردمش به زبان تو حرف نمی زنن،
روزهای عیدشون با تو فرق داره، عصرهای دلگیر جمعه میشه عصرهای یکشنبه و برای خیلی از واژهایی
که تو فرهنگ تو رایج مثل آبرو و غیرت هیچ کلمه معادلی پیدا نمی کنی راحت تری و احساس آرامش
بیشتری داری.
حس خوبی یا بد نمیدونم. فقط حس عجیبی. مثل اینکه به جای خانه خودت، پدر و مادر و خانواده
خودت، عزیزترین موجودات زندگیت در کنار یک خانواده غریبه که فقط چند روز از آشناییت می گذرد
احساس امنیت و آرامش کنی. حس عجیبیه....

هیچ واژه ای به اندازه گیج بودن نمی تونه حال این روزهای من تفسیر کند. من چی میخوام و برای چی
این همه راه از اون ور دنیا اومدم اینجا. اون موقع یادم بود، فکر میکردم خوب میدونم چی میخوام. اما حالا
فقط گیج شدم. تصمیم گیری در فرهنگ بسته اون ور دنیا خیلی راحت تره. بعضی از انتخاب ها را جامعه،
بعضی هاش دین، و بعضی هاش را هم خانواده برات سانسور می کنن. و تو فقط از چند تا گزینه محدود
حق انتخاب پیدا میکنی. شاید برای همین وقتی از بچه های نسل ما می پرسیدن که می خواهیم در
آینده چه کاره بشیم؟ همه می خواستیم یا دکتر بشیم یا مهندس و هیچ کس نمی خواست که یک سر
آشپز موفق باشه. شاید خیلی از این سرآشپزهای موفق الان در شغل های اداری هستند و یا حتی
پزشک ومهندسند ولی آیا چقدر از زندگی کاریشون لذت می برن؟
و حالا من این ور دنیا با این همه انتخاب بدون سانسور فقط میتونم بگم که گیج شدم...
هستم که دائم گذشته را مرور میکنم خوب نیست. نمیدونم چرا هنوز باور باور نکردم
که بزرگ شدم و همش منتظرم یکی بیاد و دست منو بگیره.
ولی باید در نهایت بپذیری که این دست فقط میتونه خودت باشه و بس. امروز با الهه
حرف زدم .حرفهاش کلی امیدوار کننده بود. مثلا باهاش چت کردم که کمی بابت از
دست دادن مامانش باهاش همدردی کنم که نشد. بیستر از اینکه دلم برای دوستام
و خانوادم تنگ شده باشه فکر میکنم که اگر بودم چقدر میتونستم بهشون کمک کنم.
ولی شاید الان فرصتی بدی نباشه وقتی از مشکلات دیگران دوری وقت بیشتری
داری به خودت فکر کنی و بک جاهایی را درست کنی.
یک ماهی میشه که اینجام. کار خاصی نکردم. فقط دارم می بینم و می شنوم و یک
چیزهایی را به ذهن می سپرم. هنوز نه تصادف دیدم نه دعوای خیابونی. مردم بی
دلیل بهت سلام میکنن و لبخند میزنن بدون اینکه دنبالت را بیفتن. ![]()
یه جورایی آرامش را همه جا می بینی. هنوز برای قضاوت خیلی زود. ولی توی همین
روزهای اول خیلی چیزها می بینی که فکر می کنی ای کاش توی فرهنگ کشور تو
هم بود. به این آدمها یاد داده شده که زندگی مشکلات داره ولی در کنارش میشه
لذت برد. و هزاران راه برای اینکه حلشون کرد. و تو آزادی برای اینکه هر کدام را که
می خوای انتخاب کنی بدون اینکه نگران قضاوت آدمهای اطرافت باشی. شاید این
بهترین بخش زندگی توی این کشور باشه.

چند روزی بیشتر نیست که به دیار فرنگ رسیدم. بطور عجیبی زندگی ساده میشه.فروشگاههای بزرگی
که مثال عینی شیر مرغ تا جون آدمیزاد است همه جا قابل دسترس هستند. ماشینهای بزرگ بزرگ که
اگر اقرار نباشه میشه توش زندگی کرد. اگر چه اینجا گرم ولی اصلا احساس نمیشه چون همه جا
دستگاههای خنک کننده وجود دارند.
مردم باید کار کنند که در مملکت خودمون هم هم کار می کنند. اما اینجا کار میکنند و در عوض خیلی
چیزها دارند.
و نکته جالب اینکه توی همین چند روز از چند نفر از این همشهریان آمریکایی شنیدم که چقدر زندگی
در این چند سال اخیر سخت شده!
خلاصه اینکه اولین درسی که گرفتم این بود که همه چیز در این دنیا نسبی است.

امروز رفتیم برای مامان لباس بخریم. مامان دلش میخواست لباس زرد یا قرمز یا یک رنگ شاد دیگه
بخره. هر جا می رفتیم می گفتند برای این سن بیشتر رنگ تیره داریم. که البته بیشترش قهوه ای و
مشکی بودند. خلاصه بعد از چهار ساعت خیابان گردی هیچی نتونستیم بخریم. انگار تو این مملکت
بعد از یک سنی زنده بودنم ایراد داره. یکی از خانم های فروشنده گفت آخه برای این سن قرمز خیلی
رنگ مناسبی نیست.
شب داشتم برنامه اپرا را نگاه می کردم .داشت با تینا ترنر مصاحبه می کرد. ۶۷ سالشه. بعد هم روی
سن یکی از آهنگهاش را خوند و کلی پایین و بالا پرید که اگر من این حرکات می کردم احتمالا تا چند
روز از بدن درد نمیتوستم از تخت پایین بیام.![]()
خلاصه اینکه اینجا اینقدر قوانین برات می چینن و همه چیز بد و عرف نیست که بهتره همون چهل
سالگی دار فانی را وداع بگی. انا لله و انا الیه راجعون...

شاید همیشه فکر میکنیم باید برای تحول زندگی برنامه ای طولانی مدت و کشدار داشته باشم.
اما میبینی یک روز ، یک لحظه و با یک نامه همه چیز تغییر پیدا میکنه. خیلی ها به این
میگن سرنوشت.مهم نیست اسمش را چی میذاریم مهم اینه که چه جوری ازش استفاده کنیم.
اصلا اضطراب ندارم آنقدر که کمی نگرانم.
گفتی:«به سرزمينی ديگر خواهم رفت، به دريايی ديگر
شهر ديگری پيدا خواهد شد، بهتر از اين.
هر تقلايم محکوم تقدير است
و دلم نعشی است مدفون
تا کی خيالم در اين سرزمين هرز بماند.
چشم به هرکجا که میگردانم
غبار ويرانههای زندگیام را میبينم
که در آنها سالهای بسيار ويران میکردم و فرو میريخت
و فرو میريختم
هيچ سرزمين تازهای نخواهی يافت. هيچ دريای ديگری هم.
شهر تعقيبات خواهد کرد و هميشه همان خيابانها را پرسه خواهی زد
در همان همسايگی پير خواهی شد.
و در همان خانهها کهنه میشوی!
هميشه به اين شهر خواهی رسيد.شهر ديگری را آرزو مکن
تورا نه قايقی خواهد بود و نه راهی
هماينجا زندگیات را فروريختی
در اين کنج محقر،
که از آن ويرانهای ساختی
در همهی جهان
مال منو رو کرده باید از این به بعد بهتر بازی کنم. ![]()
این چند روز که هوا خیلی سرد و شرکت تعطیل فرصت خوبی بود تا مرور کنم هر آنچه که گذشته و
یه برنامه خوب و مهیج بریزم برای سالهای آتی. خودم با خودم که خیلی حال کردم.![]()
یعنی منو میبینن و اهمیت نمیدن یا نمی بینن. از کی اینجا افتادم اینم یادم نیست.
یه صدایی از راه دور می شنوم ولی حتی نمی دونم از کدوم طرف .می ترسم دوباره بلند شم و حرکت
کنم و باز هم اشتباه برم. و صدا دور شه دور و دورتر.
شاید منم دارم یه قورباغه پخته شاد میشم ولی یادمه اینو دلم نمی خواست....
مگه میشه هرچی دلم می خواد نیست هر چی دلم نمی خواد هست نکنه....
شاید دلم یه چیزهایی می خواد که هیچوقت به من نگفته ولی ما قرار گذاشته بودیم همه حرفهامون را
به هم بزنیم. قرار نبود چیزی را از من مخفی کنه.
فقط چند وقته دیگه فرصت دار ی که اونی را که دلت می خواد رک و پست کنده بهم بگی.فقط چند ماه
دیگه.این آخرین فرصت .من جای تو بودم حتما جدی می گرفتم.